به روز شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۳ - ۲۲:۰۷
کد خبر: ۶۷۵۵۱
تاریخ انتشار: ۰۴ آذر ۱۳۹۳ - ۱۲:۴۵
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
باربرها نان زور بازوی‌شان را می‌خورند، آن‌ها که جوانند و سرحال و قبراق، بار بیشتری می‌زنند و پول بیشتری می‌گیرند، اما آنها که پا در پیری گذاشته‌اند و دست و پای‌شان لرزان و کمرهای‌شان زیر این همه بار خمیده شده کمتر.
 
به گزارش سخن، ‌ صدای کشیده شدن چهارچرخ گاری‌اش به سنگفرش‌های خیابان ناصرخسرو، اولین نوای صبحگاهی است که در راسته بازار تهران می‌پیچد، بی‌خیال و راحت میله آبی‌رنگ گاری‌اش را دو‌دستی گرفته و پشت سرش می‌کشاند. لک‌لک چرخ‌های آهنی هرز رفته، ناله سنگفرش‌های بی‌تاب خیابان را یکی در میان درمی‌آورد، انگار جار می‌کشد که صبح شده، بیدار شوید، یک روز شلوغ و پرهیاهوی دیگر در راه است.

گاری اش را کنار گاری های ردیف شده دیگر بر سر گذر پله های مسجد امام پارک می کند و تن خواب آلودش روی تخته چوبی آن رها می شود. گاری کمی جلو و عقب می رود و زیر هیکل نحیف او آرام می گیرد. ساعت 8 صبح است و هنوز هیچ یک از مغازه های راسته، کرکره خود را بالا نداده اند. فقط گهگاهی یکی دو تا موتوری و تاکسی ون رد می شوند و چند مسافر کت و شلواری را که حتما کارمند بانک و اداره پست هستند پیاده می کنند.

گاریچی ها یکی یکی از راه می رسند و کوله برها نیز هم. پیرمردهاشان کت های کهنه پاره پوره قهوه ای، طوسی و سیاه به تن دارند و جوان ترهاشان کاپشن های بادی مشکی، اما همه شان بلا استثنا شلوار کردی با کتونی های ورزشی ارزان پایشان است. گاری هایشان را به هم چسبانده اند و چند نفری روی آن چهار زانو نشسته اند. یکی سیگار بهمن دود می کند، آن دیگری دراز کشیده و آسمان راه نگاه می کند، یکی لقمه نان و پنیر در دهانش است و این طرف آن طرف را برای شکار مشتری می پاید، دو سه نفری هم گاهی چند کلمه ای با هم حرف می زنند. سرمای صبح پاییزی و خوابی که هنوز در کوچه پس کوچه های بدن خفته، نایی برای حرف زدن نمی گذارد. سر هر کسی در گریبان کار خویش است.



* فقط حمالی بلدم

پیرمرد کوله اش را روی خروار لباس گرم و کت قهوه ای اش انداخته، دست های چروکیده اش را پشتش قلاب کرده و بی هدف بین گذر ناصرخسرو و پانزده خرداد را نگاه می کند، خبری نیست که نیست، باید منتظر بماند. هنوز برای ناامید شدن خیلی زود است. پنجشنبه ها بازار شلوغ تر می شود و کار و کاسبی پررونق تر، باید صبر کرد. رزق و روزی همین نزدیکی هاست و تا ساعت دیگر از راه می رسد.

می گوید مرز ایران و عراق را بلدی؟ مهران! خانه و زندگی ام آنجاست و خودم اینجا. دستی بر خرمن موهای سفیدش می کشد و با دو چشم ریز پنهان شده در خط های پرچین و چروک صورتش این ور و آن ور را می پاید. کاری از دست من که ساخته نیست! کی به من پیرمرد کار می ده؟ فقط می تونم با این کوله، بار جابه جا کنم و خرج خودم و زنم رو دربیارم.

بی حوصله تر از آن است که جواب سوال های ما را بدهد. باربرهای جوان تر کم محلی اش به ما را با تکرار این جمله که مریض است و تازه عمل کرده، جبران می کنند. این پیرمرد پنج تا بچه دارد، پسرش در بمباران عراق شهید شده، خودش هم با این سن و سال باید حمالی کند، سرماخورده و تب کرده، به خاطر همین حوصله ندارد. پیرمرد بی توجه به این حرف ها از ما دور شد و پیاده رو ناصرخسرو را با اضطراب و کمر خمیده بالا می رود.



* پولش مهم است نه 10 یا 500 کیلو

حالا دو سه نفری دور من و همکارم جمع شده اند، این یکی که جوان تر است و به نظر می رسد سی و دو سه ساله باشد، می پرد بالای مانع های میله ای می نشیند و سیگارش را روشن می کند، برادرش هم که کوتاه قد و هیکلی تر است، از راه می رسد و دستمال گردنش را در بین دو دستش به آرامی می چرخاند و با دهان پر می گوید برای چی از ما سوال می پرسید؟ خیالش که راحت شد روزنامه نگاریم، خودش را رضا عبدی اهل ایلام معرفی می کند؛ می گوید که از هجده سالگی تا حالا که 48 سال دارد، در بازار باربری می کند و تنها درآمدش از همین راه است.

همه اینهایی که در این راسته برای باربری نشستن، از جوونمون تا پیرمون، کُرد هستیم! بیشتر ایلامی هستیم. شهر جنگ زده مون کاری نبود و بیشتر از بیست ساله که خونه و زندگی مون را رها کرده ایم، اومدیم اینجا حمالی! صبح زود یعنی ساعت 7 می آییم اینجا، آنقدر این پا و اون پا می کنیم تا بالاخره یک مشتری به تورمان بخورد و بارش را جا به جا کنیم. رهگذری، مشتری ثابت بازاری، زن، مرد، بار سنگین، سبک، شکستنی، سوختنی و... برای ما فرقی نمی کند، هرچه باشد، بار کولمان یا چرخمان می کنیم و بسم الله. از ده کیلو تا 500 کیلو. کولمون می کنیم یا می ذاریم رو گاری، می کشیم این ور اون ور، از ساختمون چهار طبقه میاریم پایین، می بریم بالا، روزی ما در حمالی بار مردم است.



* کوله برهای پیر، چرخی های جوان

هر دقیقه تعداد باربرها بیشتر می شود، یا کوله به پشت دارند یا گاری به دست، گاری های بزرگ و کوچک، از کودک یازده ساله گرفته تا پیرمرد هشتاد ساله، همه سر گذر، گوشه خیابان یا زیر سایه درختی منتظر ایستاده یا نشسته اند. گاهی یکی باعجله صدایشان می کند و آنها هم تر و فرز دنبالش راهی حجره ها می شوند. گاهی هم همین طور ساکت و بی رمق روی چرخشان می نشینند و گذر عابران را تماشا می کنند.

این گذر فقط دوست ها و آشناهای خودمون وایسادن. برادر، پدر، پسر، دایی، خواهرزاده، برادرزاده، همشهری باهم بیست نفری می شیم. غریبه هم راه نمی دیم که سر گذر بیاد. شاید دزد باشه، شاید آدم حسابی نباشه، اعتبار ما رو هم ببره زیر سوال، الکی که نیست هرکسی از راه رسید یه چرخ دستش بگیره و اینجا کاسبی کنه، دیگه اکثر بازاری ها ما رو می شناسن و به ما اعتماد دارن، بار رو که نمیشه دست هر کسی داد.

حالا خیابان شلوغ تر شده، یکی از باربرها گاری اش پر از کارتن های بزرگ است و با اشاره مکرر دست چپش، ماشین ها و موتوری ها را نگه می دارد تا از عرض خیابان رد شود. دور هر دو دستش دستمال های قرمز یزدی بسته و از صورت قرمز و نفس های به شماره افتاده اش می توانی بفهمی که محتوای کارتن ها سنگین است.

این بار یکی از بازاری هاست که مشتری ثابت مان است و به موبایلمان زنگ می زند که فلانی بیا بار دارم. حالا شانس امروز در خونه این رفیقمون رو زده و بارش رو داده براش ببره پامنار. تا اونجا نزدیک 16-15 هزار تومن کاسبه.

عبدی این را هم می گوید که بین باربری با چرخ و کوله تفاوت زیاد است و البته کوله دارها دستمزد کمتری عایدشان می شود. دستمزدهایی که بین 5000 تا 15 هزار تومان بالا و پایین می شود و بستگی دارد که بار را تا کجا باید ببرند.



* 150 کیلوی ناقابل بر دوش

کوله برها خیلی نمی توانند بار جا به جا کنند، اما آنها که گاری دارند بیشتر بار می زنند و بیشتر هم پول می گیرند. شده بار بردیم تا شوش و مولوی، تا طبقه چهارم یه مغازه، 20 هزار تومان گرفتیم، از طرفی هم مشتری باانصاف داشتیم تا همین پامنار 50 هزار تومن داده. بسته به جیب و انصاف مشتری داره، ولی کسی پول ما را نمی خوره، می گن که برو فردا بیا، پس فردا بیا ولی پول ما برای کسی خوردن نداره.

باری که کوله برها می برند، بین 100 تا 150 کیلو وزن دارد، آن هم با یک کوله دست ساز چوبی که با دو بند فرشباف روی کمر باربر می افتد. کوله برهایی که اغلب پیردمردهای بین شصت تا هفتاد ساله اند و بین حجره ها برای شکار یک بار می چرخند. آنها دیگر کمتر توان کشیدن گاری را دارند و نمی توانند مثل جوان ترها در شلوغی بازار، بین انبوه جمعیت و آدم ها بار جابه جا کنند. بار کمتر به کولشان می گیرند و دستمزد کمتری می گیرند.

ما که دیگر نه پا و کمر بلند کردن و کشیدن بار سنگین را داریم نه حوصله این که از این و اون فحش بخوریم که هوی حواست کجاست؟ چرا گاری ات خورد به پام؟ یا وسط شلوغی بارمون بیفته زمین، یا تنه بزنن. یا ماشینی ها وسط خیابون برامون بوق بوق کنن که یالا رد شو. همین طوری هم باید شش دونگ حواسمون باشه که به کسی نخوریم. تو روزهای شلوغ و کوچه های تنگ و باریک باربری خیلی دردسره.



* حمالی هم دیگه کار نیست

پیرمرد سیاه چرده که چهارزانو روی گاری اش سر کوچه مروی نشسته، این را می گوید و دست چپ زخمی اش را که با چسب نواری پوشانده، با دست راستش پنهان می کند. همین یک ساعت پیش یه بار داشتم که لبه کارتن هایش تیز بود و دستم را برید. رویش را با چسب کارتن چسبوندم که خونش به لباسم نریزه. همین دو ماه پیش 80 هزار تومن دادم از کمرم عکس گرفتن، گفتن ساییدگی مهره داره. قرص هم می خوردم، اما فایده ای نکرده، من هم ولش کردم.

با باجناقش در یکی از گاراژهای نزدیک بازار زندگی می کنند، در اتاق کوچکی که فقط جای خواب است. 40 روز تهران است و 20 روز شهرشان، که همان نزدیکی های ایلام است. شب با اتوبوس می رود و صبح اول سحر می رسد به خانه و زندگی اش. او و خیلی از هم سن و سال هایش، روزگاری است که این طوری در تهران روز را به شب رسانده اند و ماه را به سال.

یک موقعی حمالی کار بود، الان دیگه نیست. از اول ماه محرم تا حالا 20 تومن هم کاسب نبودم. صبح می یاییم، می شینیم اینجا تا دم غروب. باری بهمون بخوره یا نخوره. من نه پای گشتن دارم نه روی رو انداختن به حجره دار، الان هر حجره داری چهار پنج تا شاگرد گرفتن، از این چرخ های کوچک خریدن، شاگردشون بار رو جا به جا می کنه و این طوری کمتر سراغ ما واسه کار میان، مگه رهگذری پیدا بشه واسه جابه جایی بارش.



* فحش می خوریم و رد می شویم

باربرها نان زور بازویشان را می خورند، آنها که جوانند و سرحال و قبراق، بار بیشتری می زنند و پول بیشتری می گیرند، اما آنها که پا در پیری گذاشتند و دست و پایشان لرزان و کمرهایشان زیر این همه بار خمیده شده کمتر. خوب کار کنیم مثلا روزی هشت تا ده تا بار ببریم، 60-50 هزار تومن کاسبیم. بستگی به ماه و فصل هم داره، ماهی 700 درآمد داریم، نزدیک عید ماهی یک میلیون و 500 هزار تومن هم کاسب شدیم.

گوشی عبدی زنگ می خورد، باید برود تیمچه حاجب الدوله چند تا کارتن را بیاورد سر بازار، بگذارد توی وانت. دستمالش را می اندازد دور گردنش، سر چرخ را می گیرد بالا تا دو سه نفری از مانع های میله ای ردش کنند، سریع می اندازد در گودی بازار طلافروش ها. هرچند ثانیه یک بار با صدای بلند به عابران پیاده می گوید که خواهر! برادر! حواستو جمع کن، آبجی برو کنار بذار رد بشم، داداش زودتر رد شو، واینسا سر گذر. کوچه باریکی با فحش های مکرر و زیر لب یا با داد بلند برایش باز می شود، اما او گوشش به این حرف ها بدهکار نیست، یک ترمز به گاری اش بزند چند دقیقه که هیچ، چند ساعت فحش و ناسزاست و گلاویز شدن و بعد هم کلانتری بازار، پس برای رسیدن به شکار ناب باید یک گوش را در کرد و یکی را دروازه.

وایسیم به جواب دادن تک تک این فحش و ناسزاها، تا شب یه قرون هم کاسب نیستیم. باید شتر دیدی، ندیدی. سرمون رو بندازیم پایین و چیزی نگیم. کوچه پس کوچه های بازار تنگ و باریکه، چاله و چوله هم تا دلتون بخواد داره، جمعیت هم که خدا بده برکت، روزای تعطیل که جای سوزن انداختن نیست، دیگه کافیه پر چرخ ما بخوره به کسی، بیا و ببین. ما که از بس شنیدیم کر شدیم.

عبدی به تیمچه که می رسد، دیگر حواسش به ما نیست. جعبه های شکستنی را به تنهایی بلند می کند و آرام می گذارد روی گاری و لا به لای جمعیت گم می شود، پیرمرد کوله به دوش هم آن طرف نشسته تا بار را روی دوشش بگذارند. فروشنده دست های لرزان پیر را می گیرد و بلندش می کند. کمرش را حالا خیلی راحت زیر بار خم کرده و سر به زیر و چشم دوخته بر زمین، دالان های پرزرق و برق را رد می کند. گاهی گوشه و کناری خلوت پیدا می کند و دستش را به دیوار می گیرد و نفسی تازه می کند و باز هم تیمچه ها را یکی یکی آرام و بی صدا رد می شود. تیمچه علاءالدوله، تیمچه مهدیه، تیمچه امین الدوله، تیمچه سه چشمه، بازار بین الحرمین و... سال های سال است که سهم او از این تیمچه ها فقط عبور است و حمالی بارهایشان.
صبحانه
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: