به روز شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۳ - ۲۲:۰۷
کد خبر: ۶۷۱۵۴
تاریخ انتشار: ۰۲ آذر ۱۳۹۳ - ۱۲:۵۳
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
چرا آمریکا نیازمند جنگ است؟(بخش دوم)
منطق اقتصادی حاکم در آمریکا که بحران را سود کنترل کنندگان واقعی آمریکا گره زده است باعث می شود بحران در خاورمیانه امری لازم شود و این کشور به هیچ وجه به دنبال حل مشکل برنامه هسته ای ایران نباشد.

سخن، گروه بین الملل: سیستم اقتصادی و سیاسی آمریکا به علت فشارهای صنایع نظامی به شدت نیازمند جنگ و هزینه های وابسته به آن است و به همین دلیل است که هیچ گاه آمریکا درامرامش نبوده و همیشه درگیر یک جنگ یا تهدید بین المللی است تا صنایع این کشور به فرایند سوافرینی خود ادامه دهند.

در بخش اول گزارش "ژاک پاول" به شرایط ایالات متحده آمریکا قبل و حین جنگ جهانی دوم بررسی شد. وی در ادامه می افزاید: بهار سال 1945 مشخص شد که سودهای افسانه ای ناشی از جنگ به زودی به پایان خواهد رسید. سوالی که وجود داشت در مورد آینده بود. اقتصاددانان بر سناریوهایی تاکید داشتند که چندان مورد قبول رهبران سیاسی و صنعتی آمریکا نبود. در خلال جنگ واشنگتن تجهیزات جنگی را خریداری می کرد و لاغیر، زیرا تقاضای اقتصادی آنها بسیار زیاد بود و به همین دلیل اشتغال کامل به وجود آورده و سودهای سرشاری را ایجاد کرده بود. با بازگشت آرامش و صلح، تهدید بازگشت روح شیطانی ناهماهنگی میان عرضه و تقاضا دوباره نمایان شد و وقوع بحران احتمالی به بزرگی رکود بزرگ در دهه 30 را خبر می داد زیرا در دوران سال های جنگ ظرفیت تولید ایالات متحده به نحو چشمگیری افزایش یافته بود. با بازگشت بسیاری از سربازان به خانه و جستجوی آنها برای کار، کارگران دچار مشکل می شدند، بحران بیکاری و کاهش قدرت خرید تقاضا را کمتر و کمتر می کرد. از دیدگاه آمریکای قدرتمند و پر ثروت بیکاری بعد از جنگ یک مشکل نبود چیزی که باعث دردسر بود پایان سال های سودآور بود؛ باید از وقوع چنین فاجعه ای جلوگیری می شد؛ اما چگونه؟

هزینه های نظامی کشور سرچشمه سودهای بالا بودند حال که آلمان و ژاپن شکست خورده بودند برای اینکه سودها به همین صورت باقی بمانند تهدیدهای دشمنان جدید و جنگ های تازه مورد نیاز بود. امریکا چقدر خوش شانس بود که اتحاد جماهیر شوروی وجود داشت شوروی که در دوران جنگ جهانی شریکی مفیدی برای مقابله با آلمان نازی در خاک این کشور بود به دلیل داشتن دیدگاه ها و قوانین کمونیستی به راحتی می توانست به عنوان دشمن ایالات متحده مطرح شود. بسیاری از تاریخ شناسان آمریکایی اعتراف می کنند که در سال 1945 اتحاد شوروی کشوری بود که به شدت از شرایط دوران جنگ دچار مشکل شده بود و نمی توانست به صورت یک تهدید برای برتری نظامی و اقتصادی امریکا مطرح باشد. این تاریخ شناسان همچنین تاکید می کنند که مسکو به شدت خواستار همکاری نزدیک تر با آمریکا در دوران بعد از جنگ بود.

در واقعیت مسکو چیزی برای به دست آوردن نداشت و در عوض در جنگ همه چیز را از دست داده بود و بعد از ان نیز در مخاصمه با ابرقدرتی امریکا که دارای انحصار قدرت بمب اتمی بود چیزی برای عرض اندام نداشت. اما آمریکای بسیار ثروتمند و بنگاه های آن، به شدت و فوریت نیازمند یک دشمن برای توجیه هزینه های فوق العاده برای دفاع از خود بود که برای در جریان نگاه داشتن چرخ های صنعت و اقتصاد این کشور همانند دوران جنگ جهانی دوم یا فراتر از آن ضروری بود. به این دلیل است که در سال 1945 جنگ سرد نه به وسیله شوروی بلکه به وسیله مجتمع های صنعتی نظامی آمریکا راه اندازی شد و رییس جمهور آیزنهاور بنگاه ها و نخبگان ثروتمند آمریکایی را به ادامه سودآوری از اقتصاد جنگی دعوت کرد.

جنگ سرد در این مسیر بیش از حد انتظار موفق بود و تجهیزات جنگی بیشتر و بیشتری تولید شدند زیرا متحدان آمریکا در به اصطلاح "جهان آزاد" که در واقعیت پر بود از حاکمان مستبد باید تا دندان با تسلیحات آمریکایی مسلح می شدند. بعلاوه هیچ مانعی برای نیروهای ارتش آمریکا در راه رسیدن به تجهیزات تانک و هواپیما و موشک های بزرگتر، بهتر و پیشرفته تر و حتی سلاح های شیمیایی و بیولوژیک و دیگر تسلیحات کشتار جمعی وجود نداشت. پنتاگون حاضر بود بدون پرسیدن کوچک ترین سوالی برای این تسلیحات پول پرداخت کند. مانند دوران جنگ جهانی دوم این بار هم این شرکت های بزرگ بودند که اجازه داشتند این سفارش ها را تامین کنند. جنگ سرد باعث سودهای غیر قابل حسابی شد که به افراد ثروتمند که مالک یا مدیر و یا سهام دار بزرگ این بنگاه ها بودند رسید.

آیا این تعجب آور نیست که در ایالات متحده ژنرال های بازنشسته پنتاگون در بیشتر موارد در شغل هایی همچون مشاور بنگاه های بزرگ که در تولیدات نظامی نقش دارند و یا تجارت هایی که به این بنگاه ها وابسته هستند توصیه می شود و اغلب آن ها در پست های عالی رتبه وزارت دفاع و یا مشاوران رییس جمهور گمارده می شوند؟

همچنین در خلال جنگ سرد ایالات متحده هزینه های سرسام آور نظامی خود را با دادن وام و افزایش بدهی های ملی تا سر حد یک فاجعه به عرش اعلی رساند. در سال 1945 بدهی عمومی کشور در حدود 258 میلیارد دلار ثابت بود اما در سال 1990 و هنگامی که دوران جنگ سرد به پایان رسید این بدهی ها به بیش از 3.2 تریلیون (سه هزار و دویست میلیارد) دلار افزایش یافت. این افزایشی شگفت انگیز بود و هنگامی که نرخ تورم نیز مورد توجه قرار بگیرد نشان داده می شود که ایالات متحده آمریکا اکنون بزرگترین بدهکار جهان است. در ژوییه سال 2002 بدهی عمومی به بیش از 6.1 تریلیون دلار رسید (اکنون این بدهی ها در حدود 18 تریلیون دلار است) واشنگتن توانست هزینه های جنگ سرد را از طریق مالیات و سودهای به دست آمده از نظامی گری تامین کند.

در سال 1945 وقتی که جنگ جهانی دوم پایان یافت و جنگ سرد آغاز شد بنگاه های آمریکایی 50 درصد از کل مالیات های کشور را پرداخت می کردند اما در دوره جنگ سرد سهم آن ها به شدت کم شد و امروز به حدود یک درصد از کل درآمد مالیاتی کشور رسید.

این امر از آن جهت امکان پذیر شد که بنگاه های بزرگ کشور ان چیزی را که واشنگتن باید انجام دهد و یا نباید انجام دهد حتی در سیاست های مالی، تعیین کردند. همچنین کم کردن از فشار مالیاتی این شرکت ها ساده تر نیز شد زیرا بعد از جنگ جهانی دوم این شرکت ها خود را تبدیل به شرکت های چند ملیتی کردند و به عنوان "شرکت هایی در همه جا و در هیچ جا" مطرح شدند و از این راه فرار از پرداخت مالیات در هر نقطه از جهان را به سادگی ممکن ساختند و جیب های شان از سودهای بیشتر پر شد. جالب اینجاست که 37 درصد از شرکت های چند ملیتی آمریکا و 70 درصد شرکت های چند ملیتی خارجی در سال 1991 حتی یک دلار هم مالیات پرداخت نکردند و این درحالی است که بقیه این شرکت ها نیز کمتر از یک درصد مالیات کل کشور را دادند.

هزینه های سرسام آور جنگ سرد نه تنها به وسیله کسانی ایجاد شد که از آن سودهای سرشاری به دست آوردند بلکه آنها به کار خود برای اختصاص سهم بیشتر از اوراق قرضه امریکا ادامه دادند. گروه های آمریکایی با درآمد پایین یعنی کارگران و طبقه متوسط جامعه حتی یک پنی هم از سودهای به دست آمده از جنگ سرد را ندیدند، اما آن ها سهم بزرگی از بدهی عمومی را نصیب خود کردند. بنابراین آن ها هستند که متحمل هزینه های جنگ سرد شده اند؛ به پرداخت مالیات ها ادامه می دهند تا بتوانند این سهم نامتناسب از بار بدهی های عمومی را جبران کنند.

به بیان دیگر در حالی که سودهای ایجاد شده از جنگ سرد خصوصی شد و به نخبگان ثروتمند جامعه رسید هزینه های آن با بی شرمی تمام سوسیالیزه شد و به کل جامعه آمریکا رسید. در خلال جنگ سرد اقتصاد آمریکا به نفع ثروتمندان و به ضرر فقرا و طبقه متوسط به توزیع مجدد ثروت پرداخت. این افراد کم درآمد گروهی هستند که این اسطوره را در سر می پرورانند که سیستم سرمایه داری امریکا در خدمت منافع آن ها است. در حقیقت همان زمانی که ثروتمندان امریکایی بر ثروت خود اضافه می کردند خوشبختی و رفاهی که در دوران جنگ جهانی دوم به خانواده های آمریکا روی آورده بود به تدریج رو به افول نهاد و استاندارد عمومی زندگی و رفاه به طور مداوم رو به انحطاط نهاد.

در طول جنگ جهانی دوم آمریکا شاهد بود که باز توزیع متعادلی از سرمایه های جمعی در کل کشور به نفع افرادی که کمتر از مزایای اجتماعی استفاده کرده بودند صورت گرفت. اما در جریان جنگ سرد آمریکایی های پولدار، پولدارتر شدند این در حالی بود که غیر ثروتمندان در این کشور - و نه فقط فقرای آمریکا- فقیرتر شدند. در سال 1989 در سالی که جنگ سرد رو به پایان نهاد بیش از سیزده درصد از همه مردم آمریکا یعنی تقریبا معادل 31 میلیون نفر، بر اساس معیارهای اعلام شده نهادهای آمریکا در مورد فقر، فقیر به حساب می آمدند. برعکس اکنون شرایط به صورتی درآمده است که یک درصد از افراد ثروتمند آمریکا صاحب 34 درصد از سرمایه های ملی آمریکا هستند. در هیچ کشور بزرگ غربی توزیع ثروت تا به این اندازه ناعادلانه نیست.

درصد کمی از آمریکایی های بسیار پولدار از این نوع شرایط بسیار خرسند بودند. آن ها بسیار دوست داشتند که ثروت های آن ها بیشتر و بیشتر می شد و در عوض هزینه های کمتری را برای این کار متقبل می شدند. آن ها می خواستند که شرایط به همین صورت ادامه یابد و اگر ممکن بود شرایط را به نفع خود کارآمدتر و سودآفرین تر کنند. اما همه این شرایط خوب در سال های 1989 و 1990 با پایان جنگ سرد به اتمام رسید. این یک مشکل جدی محسوب می شد. مردم عادی آمریکا که هزینه های این جنگ را متقبل شده بودند انتظار داشتند در آن زمان از مزایای یک صلح تقسیم شده بهره مند شوند.

ان ها فکر می کردند که پول هایی که کشورشان در حوزه های نظامی صرف کرده است اکنون باید برای تولید منفعت برای ان ها به کار گرفته شود. برای مثال در زمینه بیمه های ملی سلامت و دیگر حوزه های اجتماعی که آمریکایی ها را با بیشتر اروپایی ها مقایسه می کرد و در سطح پایین تری از آن ها قرار داشت مصرف شود. در سال 1992 بیل کلینتون به وسیله عرضه و تبلیغ یک برنامه ملی سلامت در آمریکا که هیچ گاه عملی هم نشد توانست انتخابات ریاست جمهوری را برنده شود. "صلح تقسیم شده" ای که وی تبلیغ می کرد، نمی توانست هیچ منفعتی برای نخبگان ثروتمند آمریکا داشته باشد زیرا خدمات اجتماعی و قوانین مربوط به آن هیچ سودی را به بنگاه ها و شرکت های بزرگ امریکایی نمی داد زیرا هیچ هزینه نظامی نداشت .

پس بعد از جنگ سرد باید کاری انجام شود ضمن اینکه باید به سرعت به اجرا در می آمد تا از آسیب رساندن به هزینه های نظامی جلوگیری کند.

ادامه دارد...

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: