به روز شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۳ - ۲۲:۰۷
کد خبر: ۶۳۴۸۰
تاریخ انتشار: ۱۱ آبان ۱۳۹۳ - ۰۹:۵۹
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
شعر از اسماعیل تقوایی:
سخن، گروه فرهنگ و هنر: 
هرگه که نگاهمان به تو می فتاد
رخساره ی جدمان تداعی می شد

ای شبه پیامبر ترین مردم
با بودن تو حرم خدائی می شد

ای اذان گوی حرم اکبرمن
یاور وبال وپرم اکبر من

سوی میدان کمی آهسته برو
تا تو را من نگرم اکبر من

در نبردت تو نمایان بودی
لحظه ای آمدی وآسودی

شرمگین تو شدم اکبر جان
تا زمن آب طلب بنمودی

ادرک ابتا گفت و زبعدش جان داد
درهای جنان خدا برویش بگشاد

آمد پدرش کنار او گفت علی
بعد از تو به این سرای دنیا اف باد

اکبرم خیز وببین بابایت
دوست دارم شنوم آوایت

لب گشا بار دگر بابا گو
شاد گردان پدر تنهایت

نشسته ام به کنارتو مضطرو بیتاب
مکان قتلگهت گشته بهر من محراب

لبان خونی تو مهر من برای نماز
به سجده آمده ام ای علی مرا در یاب

نتوانم ززمین جسم ترا بردارم
گرهی کور بیفتاده علی درکارم

آنچنان قطع شده جملگی اعضایت
چاره آن است که جسمت به عبا بگذارم
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: