به روز شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۳ - ۲۲:۰۷
کد خبر: ۵۶۵۰۶
تاریخ انتشار: ۰۹ مهر ۱۳۹۳ - ۱۲:۱۵
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
شایعه شده بود که عراق قرار است بمب شیمیایی بزند البته چند شهر وروستای کوچک راهم زده بود .همه در فکر درست کردن ماسک شیمیایی وآمادگی دربرابر بمب شیمیایی بودن که از طریق تلویزیون آموزش داده شده بود.

سخن، گروه فرهنگ و هنر: شایعه شده بود که عراق قرار است بمب شیمیایی بزند البته چند شهر وروستای کوچک راهم زده بود .همه در فکر درست کردن ماسک شیمیایی وآمادگی دربرابر بمب شیمیایی بودن که از طریق تلویزیون آموزش داده شده بود. من که نه سال بیشتر نداشتم در دنیای کودکی خودم تصوری کودکانه و مبهم از جنگ و بمباران شییمیایی وجمع شدن زنهای همسایه ودرست کردن ماکس شیمیایی که پارچه ها را چرخ میکردند وداخلش را ذغال قرار میدادند وما ده پانزده نفر همسن وسال که دور وورآنها ورجه ورجه می کردیم داشتم که بسیار جالب وبه یاد ماندنی بود. مردها هم روی پشت بام هر خانه چوب زیادی روی هم گذاشته بودن که هنگام بمباران شیمیایی با آتش زدن آنها وزدن ماکس دست ساز ودور آتش جمع شدن از اثرات آن بکاهندوما که عشق آتش بازی بودیم آرزو داشتیم که زودتر بمب شیمیایی بزنند که ما دور آتش جمع شده وکیف کنیم. شهرام که هسایه ما بود بیشتر از بقیه بچه ها با من عیاق بود ویا من خانه آنها بودم ویا او به خانه ما می آمد واوهمیشه در رابطه با جبهه وجنگ برایم حرف می زد آخه پدرش ارتشی بود و بیشتر وقتها جبهه بود.او میگفت پدرش تعریف کرده که رزمندگان که شور عملیات میگرفتن دیگر هیچ چیز جلودارشان نیست واگر بمباران شیمیایی وبمبهای خوشه ای عراق نباشد تا خود بغداد هم پیش می روند اما دشمن نامردی میکند و با بمبهای شیمیایی وخوشه ای آنها را درو میکند. او می گفت پدرش چند روستا را که در نزدیکی جبهه بودن وبه رزمندگان کمک می کردن وبه همین خاطر عراق آنها را با بمب شیمیایی بمباران کرده بود را ازنزدیک دیده واثری که این بمب گذاشته را هیچ وقت ازیاد نمی برد.

شهرام می گفت پدرم می گوید این دیگر جنگ نیست نامردی است. مردم عادی را که نباید اینچنین ازبین برد.جنگ باید مردانه باشد رو در رو سربازان با سربازان هرچند جنگ ما دفاع است چون عراق حمله کرده و ما ازکشورمان دفاع میکنیم.البته آن موقع بیشتر این حرفها را با استنباطهای کودکانه خودمان تفسیر میکردیم.

مادرم هرچه پارچه داشتیم را به ماکس تبدیل کرده بود . من ازاو پرسیدم : مادر ماکه چهار نفریم این همه ماکس برای چه کسی درست می کنی. اوگفت اینها را می خواهیم با دیگر ماکسهایی که همسایه ها درست کرده اند به روستاها ی نزدیک جبهه بفرستیم که امکانات ندارند استفاده کنند.

من وشهرام هرکدام یک چاقوی میوه خوری برداشته بودیم ودر زمین خالی نزدیک خانه پنهان کرده بودیم که اگر دشمن وارد شهر شد با این چاقوها به آنها حمله کنیم وهر روز یک سری به آنها می زدیم وبا آنها بازی میکردیم.شهرام همیشه نقش ایران را بازی میکرد ومن نقش عراق هرچند من ناراضی بودم ولی شهرام هیچوقت زیر بار اینکه نقش عراق را بازی بکند نمی رفت وهمیشه این نقش منفی به من می رسید.

توی اون زمین خالی بچه ها هرکدام دو سه نفری که با هم دوست بودن یک سنگر درست کرده بودن برای موقعی که هواپیماها برای بمباران می آمدن بروند داخلش اما هیچوقت موقع بمباران داخلش نمی رفتن زیرا تا آژیر قرمز میزد همه پدر مادرها بچه ها را باخود به زیر زمین می بردن وبچه ها نمیدانستند که چرا آنها نمی گذارند به سنگر خود بروند زیرا ازنظر آنها این سنگرها خیلی محکم بود. ولی ازآنها برای بازی کردن جنگ ایران وعراق استفاده میکردیم وبا نایلون پر خاک که جای نارنجک برای هم پرتاب میکردیم وشمشیرهای که ازتخته ساخته بودیم یک جنگ تمام عیار راه میانداختیم.

من و شهرام یک سنگر درست کرده بودیم که به نظرمان آخر استحکام ومهندسی بود وبیشتر وقتمان را داخل آن می گذراندیم.حالا که فکر می کنم می بینم تمام بازیهای ما به نحوی با جنگ گره خورده بود واثری از جنگ داشت.

دنیای کودکی من را یک حادثه زیر وروکرد حادثه ای که اثرش هیچوقت در ذهنم پاک نخواهد شد.

یک روز دم ظهر بود که ما مهمان داشتیم ومن توی کوچه روی کاپوت ماشین همسایه نشسته بودم و شهرام روی جدول درباره پدرش حرف میزد. اوگفت پدرش زنگ زده وقرار شده فردا از جبهه بیاید وچون امتحانها ی مدرسه تمام شده وشهرام با معدل خوبی قبول گردیده برایش دوچرخه بخرد ومن به حسرت به اوگفتم من هم قبول شدم ولی برایم دوچرخه نمی خرند.او گفت : برای دوچرخه ام ترک می گذارم که با هم به گردش برویم.در این موقع بود که آژیر قرمز به صدا درآمد. همهمه ای در کوچه به راه افتاد.همه به زیر زمین می رفتن.هنوز آژیر قرمز تمام نشده بود که سر وکله هواپیماها ی عراقی پیدا شد. خیلی زیاد بودن و محله ما که به پالایشگاه نزدیک بود راه عبورشان بود.

مادر شهرام با دستپاچکی بیرون دوید وشهرام را صدا زد من گفتم به زیر زمین ما بیا ولی مادرش با تحکم گفت زود بیا واو رفت ومن هم رفتم به سمت زیر زمین هنوزوارد نشده بودم وبه این همه جمعیتی که توزیر زمین بودن نگاه میکردم که آتش وموج انفجار تمامی شیشه های زیر زمین را خردکرده وجیغ وداد ازهمه بلند شد .چند دقیقه ای گذشت که آژیر سفید به صدا درآمد ولی هنوز جیغ زنها وگریه بچه ها ادامه داشت واز بیرون یکی داد می زد که خانه حاج حبیب را زدن بیاین کمک ومردها همه بیرون دویدن.

من که گیج ومنگ بودم بالا رفتم ودیدم خانه شهرام ویران شده وگردوخاک تمام کوچه را برداشته وچند نفر مجروح خونین ومالین توی کوچه بودن. همه ریخته بودن روی ویرانه خانه شهرام وآوار ها را برمیداشتن من هم خواستم بروم اما پدرم دستم را گرفت وعقب کشید وگفت برو خانه اینجا خطرناک است گفتم اما شهرام اونجاست اوگفت : آنها زیر زمین هستند نترس الان مردم ٱنها را بیرون میکشند.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که از پاسگاه وبسیج آمدند وبامردم شروع به آوار برداری کردن. زنهای همسایه همه گریه میکردند. خیلی لحظه های بدی بود هرکسی یه کاری می کرد. قدرت تخریب به قدری زیاد بود که زیر زمین و خانه ویران شده بود. بعد از گذشت یک ساعتی که گویا یک عمر بود جنازه شهرام ومادر وخواهر کوچکش را از زیر آوار بیرون آوردن. شیون وزاری زن ومرد بلند شد. همه گریه می کردند ومن از دور دیدم که جنازه ها غرق خون آنها را داخل پتو پیچیده وبا آمپولانس بردن.

حسرت دیدن پدر و خرید دوچرخه به دل شهرام نشست و او مظلومانه رفت. فردا پدرش هم نیامد زیرا او هم در همان روز در عملیات شهید شده بود.

ازآن خاطره تلخ سالها می گذرد ولی هرگز از ذهن مردم کوچه این جریان از یاد نمی رود.خانواده ای که مظلومانه شهید شده وکوچه ای که به یاد آنها به نامشان متبرک شد: کوچه خانواده شهید عبدلی

حمیدرضا جمور


نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۵:۰۶ - ۱۳۹۳/۰۷/۱۱
0
4
زیبا بود
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: