به روز شده در: ۲۵ اسفند ۱۳۹۳ - ۲۲:۰۷
کد خبر: ۴۷۱۹۶
تاریخ انتشار: ۰۲ شهريور ۱۳۹۳ - ۱۰:۰۹
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
محمد تقی فرجی
نظريه پردازانى چون، فرانکل، ماکیاول، فرانکلین لووان بومرور، نیچه و ...، علم سیاست را علم قدرت دانسته‌‌اند. اگرچه این تعریف، در عمل از ابتدای تشکيل حکومت‌ ها در جوامع بشری وجود داشته است، اما شاید تدوین کلاسیک این تعریف به «موریس دوورژه» بر می‌گردد. البته هیچ دلیل علمی برای این تعریف كه سیاست یعنی قدرت، ارائه نشده است.
سخن، گروه تاریخ و اندیشه: نظريه پردازانى چون، فرانکل، ماکیاول، فرانکلین لووان بومرور، نیچه و ...، علم سیاست را علم قدرت دانسته‌‌اند. اگرچه این تعریف، در عمل از ابتدای تشکيل حکومت‌ ها در جوامع بشری وجود داشته است، اما شاید تدوین کلاسیک این تعریف به «موریس دوورژه» بر می‌گردد. البته هیچ دلیل علمی برای این تعریف كه سیاست یعنی قدرت، ارائه نشده است، اما چون از همان ابتدا، حاكمان و قدرتمندان، حتى اگر هیچ اطلاعی از علم سیاست نداشته اند، حکومت و سیاست به معنای حکومت را در اختیار داشته اند، طرفداران قدرت نیز، این تعریف را ارائه داده و با نقد تعاریف دیگر بر آن پافشاری داند، برخى ديگر را عقيده بر اين است كه سیاست یعنی، علم دولت و منظور از علم، علمی است که رفتار دولت را مورد بررسی و مطالعه قرار می‌دهد. هارولدلاسول معتقد است، "سیاست یعنی علمی که می‌آموزد چه کسی می‌برد؟ چه زمانی می‌برد؟ چرا می‌برد؟ و چگونه می‌ برد"؟ و ماکس وبر، جامعه‌ شناس معروف آلمانی مى گويد،"سیاست یعنی حرفه؛ سیاست، تلاشی است برای مشارکت در کسب قدرت و سعی در اعمال نفوذ برای اختصاص دادن قدرت در هر رده‌ ای از تشکیلات، اعم از گروه‌ ها و یا دولت‌ ها.
بنابر این، هر کس با هر انگیزه، چه اهداف آرمانی و چه اهداف مادی و چه اهداف جاه‌ طلبانه و چه لذتی که از کسب قدرت به دست می‌آورد، دست به هراقدامی برای مشارکت در قدرت بزند، عمل سیاسی انجام مى دهد. واژه سیاست را اگر به معنى، «تدبیر امور، مصلحت اندیشی و اداره امور انسان و جامعه، بدانيم و حكومت و حکم راندن و اداره کردن امور داخلی و خارجی کشور و هم چنین، داوری، سزا، تنبیه، جزا، معيشت و تمشيت امور ملك و ملت را از جمله ملزومات سياسى ملت ها، ارزيابى نمائيم، پر واضح و مبرهن است كه آنچه امروز به عنوان سياست و سياست مدارى، در جوامع بشرى مطرح مى شود، تحقيقأ سياست محسوب نمى گردد، بلكه تحريف و فريب است. «برتران دوژونل‏» مى گويد، «معانى كلمه سياست‏ به حدى مختلف و متضاد هستند كه بهتر است در موارد خاص، بنا بر تصميم شخص، معنى معينى براى اين كلمه انتخاب كنيم‏» سياست‏ در لغت‏، به معناى تصدى شؤون ملت و تدبير امور مملكت است. و در «لسان العرب‏» آمده است،«سوس‏» به معنى رياست است و معناى سياست كردن، رياست نمودن نيز هست. «كان بنوا اسرائيل تسوسهم انبياءهم‏» يعنى، «پيامبران، بنى‏اسرائيل را سياست مى‏كردند» و سياست‏ به معناى مسئوليت حفظ مصالح ملى مردم است، حتى، مى توان گفت، سياست كردن، يعنى رياست كردن و رياست كردن، يعنى سياست كردن و«اساس‏اللغه‏» هم، همين را مى‏گويد، «فرماندار كسى است كه رعيت و امور مربوط به آنها را سياست كند. و كسى كه امور قبيله‏اش را سياست نمود، يعنى بر قبيله خود رياست كرد» سياست، عبارت است از حفظ مصالح ملت و نشان دادن راه نجات، در حال و آينده، اما پيامران الهى (ص) كسانى هستند كه بر ظاهر و باطن عموم مردم رياست دارند، و زمامدران، تنها بر ظاهر مردم حكومت مى كنند. و سياست، خواه دينى و خواه مدنى، عبارت است از تدبير امور مردم به طريق راستى، عدالت، ارتقاء و مدينة النبى، من قبلأ، در كتاب"اسلام و سكولاريسم" دين سياسى و سياست دينى، توافق ها و و تفاوت هاى مهم فهم اسلامى و ادراك سكولارى از سياست را گفته ام، اكنون مى گويم، مهمترين اختلاف، بلكه بزرگترين چالش سياست درون دينى، با سياست برون دينى، نگاه معنوى و مادى به سياست است. دينندارى و سياست، سياست دينى و معنوى را ابزارى براى تمشيت و معيشت دو جهان مى داند و سكولاريسم و پوليتيك، يا پليس pious كه در يونان باستان، آن را سياست مى خوانند، در حقيقت يك علم صرفأ مادى و وسيله اى دراختيار قدرت هاى استعمارى براى استيلاى مستعمرات خودشان است.
 تحقيقأ، هر چقدر سياست از دين دور و به دنيا نزديك مى شود، به همان اندازه از اثرات مثبت و سازنده آن كاسته و آثار منفى و مخربش افزايش مى يابد، حتى در كشورها و دولت هاى به ظاهر اسلامى هم، همين طور است. امام على (ع) مى فرمايد،"من حق الملك ان يسوس نفسه قبل جنده‏» يعنى، «از حق حاكم و زمامدار آنچه ثابت و لازم است، بر او اين است كه سياست كند نفس خود را پيش از لشگر خود» البته مراد از سياست كسى، تربيت او و وا داشتن او به خوبى ها و منع از بدى هااست. نيز فرموده است، «اعقل الملوك من ساس نفسه للرعيه بما يسقط عنه حجتها و ساس الرعيه بما تثبت ‏به حجته عليها» يعنى، «عاقل ترين حاكم و زمامدار آن كسى است كه خود را براى رعيت ادب و اصلاح نمايد، تا جاى اعتراض براى او باقى نماند، در اين صورت، لياقت و شايستگى آن را خواهد داشت، تا رعيت را ادب كند و امر و نهى كند» حكومتى كه كارش تدبير و سياست‏ است،
وظيفه دارد كه مردم را از وضع روحى، اخلاقى، فكرى و اجتماعى كه اكنون دارند، به وضع بهتر و عالى ترى منتقل سازد، يعنى از لحاظ بينش، مردم را اصلاح كند. بنابراين هدف دولت در فلسفه سياسى، تغيير بنيادها و نهاد و روابط اجتماعى و به‏ طور كلى ارزش‏ هاى جامعه است. «افلاطون‏» و «ارسطو» سياست را علم و ابزارى براى نيكى و خدمت ‏به مردم و رساندن جامعه به سعادت و رستگارى تعريف مى كنند و ارسطو مى گويد، «لازم است كه مهمترين نيكى ‏ها (خيرات) موضوع مهمترين اجتماعات قرار گيرد و اين معنى همان است كه دولت و سياست ناميده مى‏شود. اين تفسير از بعضى از مضامين كتاب جمهوريت افلاطون نيز استفاده مى‏شود. اين دانشمندان عامل اخلاق را در سياست‏، الزامى، بلكه ضرورى مى دانند.
علم سياست،‏ از بهترين علوم بوده و شخصيت ‏سياستمدار، از بزرگترين و ضرورى ‏ترين شخصيتهاى انسانى است. ولى در مقابل اين تفسير، تعريف ديگرى براى سياست گفته‏اند كه برعكس، باعث واهمه مردم و موجب نفرت ملى مى‏گردد. گوته‏ را عقيده بر اين است كه، "كننده كار، نظرى به انصاف و وجدان ندارد، وجدان مخصوص تماشاچى است‏» اين حقيقت درباره عموم سياستمداران از «سولا» گرفته تا «رابسپير» و از «بيزمارك‏» گرفته تا «هپت‏» مصداق دارد. پاپ ‏هاى بزرگ و ليدرهاى احزاب انگليسى، تا وقتى كه براى تسلط بر اوضاع، ناچار به كشمكش و تلاش بودند، اصول رفتارشان شبيه به روش فاتحان و تازه به دوران رسيده‏ هاى هر عصر و زمانى بوده است. مثلا در رفتار «پاپ انوسان سوم‏» دقت كنيد كه نزديك بود دنيا را تحت تسلط كامل درآورد و از همين‏ جا شرائط موفقيت و ظفر را دريابد كه منجر به چه عملياتى مى‏شود كه با شدت هرچه تمامتر مخالف همه اصول و اخلاق مذهبى است‏» همچني مك آيور در كتاب «جامعه و حكومت‏» ضمن بررسى مسائل مختلف سياسى از منظر آمريكا، مى‏گويد، «دموكراسى در اين كشور يك شيوه زندگى است، ولى سياست‏ يك نوع حرفه است و حرفه‏اى بزرگ كه فرق آن با انواع ديگر حرفه ‏ها در روش هاى آن است، نه در هدف ها» وى سپس اضافه مى‏كند، «اين عبارت با مختصر تغييرى، عنوان يكى از كتاب هاى سياسى «هارولدلاسول‏» (استاد علوم سياسى آمريكا) است كه مدافع همين عقيده است و مفهوم سياست در نظر بيشتر مردم آمريكا، از هر طبقه و صنفى، چنين است و محرك فعاليت هاى سياسى نيز بيشتر درآمد است، نه كسب وجهه و احترام. وجود اختلاف منافع شديد در ميان گروه ها و عدم رابطه ميان اين منافع و هدف هاى كلى ملى، به تقويت اين تمايل كمك كرده است، ‏با اين كه منافع گروهى و محلى در اقدامات سياسى كشورها اثر مهمى دارد، ولى تجزيه فوق‏العاده جامعه آمريكاى شمالى بيش از هر كشور ديگرى، به اين منافع ميدان داده است. ‏
سياست در اين كشور، مبدل شده است ‏به مانور گروه هاى متشكل، براى جلب منافع و اين جريان در آثار بسيارى از نويسندگان سياسى آمريكا نيز منعكس گرديده است‏». صاحبان اين تعريف از سياست‏، سياست را تنها نبرد و مبارزه مى‏ دانند، درحالى كه عده‏اى از سياست ‏شناسان، نبرد را يكى از اشكال سياست مى‏دانند. تامين احتياجات عمومى و پيشرفت جامعه، هدف ديگر سياست است. معتدل ‏ترين تعريف سياست، از نظر آمريكائيان تعريفى است كه از سياستمدار حرفه‏اى معروف، «جان اف كندى‏» نقل شده است.او مى‏گويد، «سياست ميدان مبارزه‏اى است كه در آن انسان بايد هميشه مراقب باشد و ببيند اگر رسيدن به «مصلحت درجه اول‏» ميسر نيست، «مصلحت درجه دوم‏» را بيابد.
در واقع سياست، عرصه‏اى است كه پيوسته انسان بايد بين دو خطا، كوچكترينش را انتخاب كند». در كتاب «آشنائى باعلم سياست‏» كه به وسيله سه نفر از اساتيد علوم سياسى آمريكانوشته شده، آمده است، «علم سياست را مى ‏توان به عنوان علم دولت، ‏يا به عنوان رشته‏اى از رشته هاى علوم اجتماعى كه مربوط به تئورى، سازمان ها، حكومت و اعمال دولت است، تعريف نمود» و اين تعريف، مسلما محدود است و اعمال سياسى را كه دولت در آن مستقيما دخالت ندارد، شامل نمى شود. بر طبق اين تعريف، علم سياست، عبارت از علمى است كه صرفأ از دولت و اعمال دولتى سخن مى گويد و در اين تعريف از سياست، مردم حتى دانشمندان و نخبگان جامعه، حق دخالت در سياست را ندارند. «موريس دورژه‏» استاد علوم سياسى دانشگاه پاريس در كتاب «اصول علم سياست‏» هسته اصلى قلمرو سياست را «قدرت‏» مى‏داند و قدرت نيز از نظر او دو جنبه دارد، «جوهر سياست و طبيعت‏ خاص‏» ، و معنى حقيقى آن اين است كه هميشه و همه‏ جا، ذوجنبتين است.
تصوير «ژائوس‏»، خداى دو چهره، مظهر حقيقى دولت است. زيرا ژرف ترين واقعيت ‏سياسى را بيان مى‏كند. دولت و به صورت وسيع تر، قدرت سازمان يافته در يك جامعه، هميشه و همه‏ جا، در عين حال كه ابزار تسلط برخى از طبقات بر طبقات ديگر است، و طبقات مسلط به سود خود و به زيان طبقات زير سلطه از آن استفاده مى‏كنند، وسيله‏اى است ‏براى تامين نوعى نظم اجتماعى و نوعى همگونگى كليه افراد در اجتماع و در جهت مصلحت عمومى،" و برخى ديگر، سياست را سلطه بر بشر از راه گول زدن آنان مى دانند! تعريف مشترك در تمام اين تعاريف، عبارت از آن است كه هدف از سياست، امرى مادى بوده و طبعا خبيث و كثيف است و از آن حتى به بازى كثيف تعبير شده است! از مجموع آنچه مى خوانيم و مى نويسيم، مى شود استنباط كرد، تعريف سياست‏، بين دو تعبير كاملا متضاد در نوسان است، به گمان برخى، سياست، اساسا يك مبارزه و پيكار است و به افراد يا گروهى كه قدرت در دست دارند، امكان مى ‏دهد، تا سلطه خود را بر جامعه استوار نمايند و از آن به نفع خود سود جويند. و به عقيده برخى ديگر، سياست كوششى است‏ به منظور استقرار نظم و عدالت، قدرت، سود همگانى و مصلحت جمعى را در برابر فشار و خواسته هاى خصوصى تامين مى‏ كند.
به نظر اين گروه سياست وسيله‏اى براى اصلاح امور جامعه و ايجاد مدينة النبى‏،يعنى همان معنايى است كه افلاطون از سياست مراد مى كند.
نردبان خلق این ما و من است
عاقبت زین نردبان افتادن است
هرکه بالاتر رود ابله تر است
کاستخوان او بتر خواهد شکست
و،
هرکه او بی مرشـدی در راه شد
او زغـولان گمره و در چاه شد
هرکه گیـرد پیشـه بـی اوستـا
ریشخندی شد به شهـر و روستا
کـار بی استـاد خواهـی ساختن
جاهلانه جان بخـواهــی باختن
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: